logo





هنگامیکه پاییز کهنه را می میراند

جمعه ۳۰ آذر ۱۳۹۷ - ۲۱ دسامبر ۲۰۱۸

مرضیه شاه بزاز

marzie-shahbazaz.jpg
دندانهایش را کشیده اند
اما طعمه را وا نمی نهد
رو به آسمان،‌ پوزه اش خونین
تا آخرین ستاره را ببلعد.

نه گلستانی است غریق باده، نه ساقی زیبارویی
نه خشکایی بزیر صخره در نومیدی تشنگان.
اینجا همسفران نه پی شمس، شوریده اند
نه در هوای دیدارِ مصلوبی و پیمانی،
تا به پاداش، به هرچه گناه، بی عقوبتی دست آلایند

اینجا
میان دو سرآب، واحه ای اندک
مسافران را با ترشرویی جرعه ای می نوشانند و
تنها شیفتگانند که سر ننهاده،‌ گلیم پهن نمی کنند و نمی نوشند.

من نیز شرابی از تاکستانهای نیمه آلوده می نوشم
مستی نه به آفاقهای دور می برد مرا
نه چون مرغی از ناسوتی به لاهوتی در معراج
با اینهمه بر صندلی عتیق خود، هنوز رو به خیالِ باغ نشسته ام و
می دانم پس از شراب و شام
نوبتِ خفتن است.

و پنجره های این خانه را هرچند،
هیچ مهربانی پرده پس نمی زند
اما می دانم در باغ، به هر رنگ و به هر برگی، نُتی خفته و
پاییز در غوغاست
صدایش اما به من نمی رسد
زیرا در این خانه، یا هیاهوی درهم کودکان است
یا سرفه های پیرانه ی دل افسردگان
که از نابترین شراب،
مستی شان
سرفه می شود و در خُرناس می میرد.

باری
سبوی خاطره بر زانو، لبریز
پاییز، جامی از پی جامی می ریزد
گونه هایم گلگون، رشک می برم، می خندم
سر تکان می دهم و به دیوارِ پشیمانی می کوبم

آی رود گل آلود . . . .
شناگرِ ناشی تو هنوز نفس می کشد
اما
آخر سال است و کارنامه در دست و دستهایش لرزان
منکه در شب عربده، ماه را دو نیمه نکرده بودم
تا دل سنگی اش را به در آرم و پیش چشمشان به تماشا بگذارم
باید فروتن باشم
منکه در کوچه های پرسه و چراغهای کم سو،
از تن فروشان روی برگرداندم و
معصومانه، بقا را، مرگ می پنداشتم
منکه عصیان دخترانِ آفتاب را، زوال خورشید می انگاشتم
منکه مردگانِ تازه از گور برخاسته را
وقتیکه پایشان هنوز، تن را تاب نمی آورد، گلو نفشردم
و درِ خانه را بروی باد بگشودم
باید فروتن باشم
منکه، حوای ساده دل آن قرن بودم و
در نگاهی خام،
بزیر چینهای آن چهره، چون دریا
ژرفای پرتلاطم ِ زیست را می دیدم
و معصومانه دشنه ی عتیقِ قاتلان را زنگار می شستم
باید فروتن باشم
که زخمی ابدی نیز خود بر دل و چهره به یادگار دارم.

هنگامیکه بر رفِ خانه، از فُرمولهای شکل نگرفته، کتابهای نانوشته ورق می خوردند
هنگامیکه پاییز با اشتیاقی رنگارنگ باغ را نو می کرد و
هر چند که ما هنوز در خمارِ افیونی، اما داشتیم پنجره را بسوی باغ باز می کردیم
ما که گزش بادِ شب پیش هنوز بر استخوانمان و
می دیدیم که رداپوشان چگونه ازعفونتِ بن بستها آبستن می شوند
چرا خود فریفته
در را بروی بوران گشودیم؟

آتلانتا، آذر ماه ۱۳۹۷
divanpress.om






نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد