logo





آقای دادیار (دوم)

چهار شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۷ - ۰۷ نوامبر ۲۰۱۸

بهمن پارسا

...صحبت از اتفّاق و حادثه بود، وآقای دادیار از یک تجربه ی شخصی در این رابطه حرف می زد. موضوعی که خودش در آن دخالت داشته! منهم علاقه مند شدم تا به تمامی آنرا بشنوم.
دو سه روزی گذشته بود که حس کردم خیلی میل دارم از بقیه آن ماجرا را هر چه زود تر خبر دار شوم. غروب یک روز تلفنی با آقای دادیار تماس گرفتم و واز وی پرسیدم آیا هنوز میل دارد بقیه موضوع را برایم تعریف کند!؟ او گفت : اگر شما حوصله ی شنیدن دارید ،همانطور که گفتم من خیلی بیش از شما مایل به نقل آن هستم! گفتم ، میدانید این دیدارهای ماهانه محیط مناسبی نیست ،ا نفرات زیاد و تنوع گفتگو ها اجازه نخواهد داد تا من از حرفهای شما بطور کامل استفاده کنم، اگر موافق باشید در جایی که فقط ما دو نفر باشیم برایم از آن ماجرا حرف بزنید! ایشان گفتند : فکر خوبی است فقط اجازه بدهید قدری فکر کنم و بعد با شما تماس خواهم گرفت. پذیرفتم و قرار شد که ایشان با من تماس بگیرند.
یکشنبه روزی آقای دادیار تلفن کرد و گفت بهترین وقت برای اوعصر روزهای سه شنبه است، بین ساعات شش تا ده شب، و پرسید آیا برای من چنین وقتی مناسب هست یانه؟ در پاسخ گفتم خیال نمیکنم مشکلی در میان باشد و برای پس فردای همان روز قرار دیدار گذاشتیم. برای راحتی رفت و آمد نیز قهوه خانه یی (کافی شاپ) را در حد فاصل بینابین محل اقامت من و او برای دیدار قرار دادیم.
روز سه شنبه در ساعت مقرر با کمال اشتیاق به محل ملاقات رفتم و جالب اینکه ایشان پیش از من آنجا بود. سلامی و حال و احوالی چنانکه معمول است و من گفتم، یادم هست که فرمودید با آقای باز پرس در مورد قاتل صحبت کردید…!
ایشان گفتند خوب است، خیلی خوب، خوشحالم که دقت و علاقه به خرج میدهید، تشویقم میکنید، در نتیجه ماجرا را دنبال کنیم، موافقید؟ گفتم ، مسلّما. و آقای دادیار ادامه داد:
از آقای باز پرس پرسیدم، صرف نظر از اینکه شما پس از آنهمه تحقیق و بررسی وقوع جرم را از ناحیه این آدم احراز کرده اید و من نیز با نظر شما به موافقت رسیده ام، برداشت شما از این شخص به عنوان یک انسان چیست؟ آقای باز پرس نگاهی به من کرد، از آن نگاه های "عاقل اندرسفیه" که یعنی "چودانی و پرسی سئوالت خطاست!" وگفت، به لحاظ من این شخص قاتل است، یعنی آدم کشته ، مجرم حرفه یی نیست، امّا مجرم هست.مجرم ِ اتفّاقی. بیش از این چیز ِ دیگری به نظرم نمیرسد، مگر اینکه بگویم مثل هر مجرمِ دیگری مستحق مجازات است. پرسیدم ، آیا فکر میکنید که اگر اوبه نحوی از انحا به جامعه باز گردد احتمال اینکه بار دیگر مرتکب جرمی از هر قبیل بشود هست؟ آقای باز پرس اینمرتبه با لحنی بسیار محکم و متقن واز موضعی که حکایت از رفعت مرتبت او نسبت به من داشت گفت، من در انچه موجود است اظهار نظر میکنم و کرده ام، ونسبت به هرنوع فرض واحتمال دیگری هیچ نظری ندارم، طبیعت کار من وشما رسیدگی به امر ِ واقع است، یعنی چیزی که هست، آنچه شده، ونه فرضیات و احتمالات مستبعد! . اینرا هم اضافه کنم که این جوان در تمام مراحل تحقیق هرگز به گونه یی رفتار نکرد تا اورا فردی متعدّی وخطرناک ارزیابی کنم، ولی این واقعیت هیچ چیز از مجرمیت وی نخواهد کاست. مثلا وقتی اورا برای بازسازی صحنه جنایت به محل حادثه میبردم در تمام مدت در مسیر رفت وبرگشت (بایاتی)* میخواند، عاشقانه و از سوز دل وهمواره اسامی را به میل خودش به نام دختری تبدیل میکرد که دوستش میداشته و شاید هنوزهم دوست میدارد. شاید لطافتی در این باشد ولی جنبه ی جزایی مسئله را تغییر نمی دهد. متوّجه هستید؟
صحبت من و آقای باز پرس بیش از این موردی نداشت. البتّه اساسا لازم نبود که من چنین کاری بکنم، ولی میخواستم وجدان خود را نسبت به کاری که باید انجام میدادم به قناعت برسانم، قناعت وجدان در امر قضا آخرین گذرگاه پیش از رسیدن به تصمیم نهایی است. روز بعد به زندان شهر رفتم و به تنهایی با مجرم(قاتل) هم سخن شدم. چیز زیادی بین ما رد وبدل نشد، حدود یکساعت با او حرف زدم نهایت اینکه گفت ، دوستش داشتم گفته بودم یا من یا هیچکس، امّا مرگش را نمیخواستم. حالا شده میگویید چه کنم؟
بیش از این کاری باقی نمانده بود. پرونده را با اظهار نظر نهایی برای صدور کیفر خواست حضور دادستان برگشت دادم. ایشان ضمن موافقت نوشته بودند که، آقای دادیار محترم-یعنی من- نسبت به صدور کیفر خواست اقدام فرمایند!
سخن به اینجا که رسید آقای دادیار گفت:
« هنوز حوصله دارید؟»
در پاسخ گفتم«اگر شما خسته نشده اید، من حوصله دارم»
« موافقید برویم بیرون من سیگاری دود کنم؟»
«البته که موافقم»
از در قهوه خانه خارج شدیم و در گوشه یی ایشان سیگاری روشن کرد، و در سکوت کامل به نحوی که حتی مرا نادیده میگرفت سیگار را با ولع تمام کشید و تمام کرد و ته مانده را به دقت خاموش کرد و در زباله دانی انداخت، و سپس مثل اینکه تازه از حضور من مطّلع شده باشد عذر خواهی کرد و گفت ، عادت کثیفی است! میدانم که منظورش دود کردن سیگار بود.
برگشتیم داخل قهوه خانه. وایشان ادامه داد:
خط و ربط من خوب بود، مستدل و مستند مینوشتم، وتا حدود زیادی به این امر شناخته شده بودم. چه سالهای ایستاده و چه روزگار نشسته**. به خصوص وقتی امری جنبه ی جنایی داشت سعی میکردم آنچه لازمه ی اینگونه امور بود را در عالی ترین شکل و محتوی ارایه کنم، و جایی برای ترفند های دفاعی وبازی با مواد قانونی باز نگذارم.
براستی که برای صدور کیفرخواست زحمت میکشیدم و وقت صرف میکرد. در مورد این پرونده نیز روش همان بود، بخصوص که موضوعِ مرگِ انسانی کاملا بیگناه مطرح بود.
در این موقع من مانع ادامه ی سخن آقای دادیار شدم و پرسیدم:
آیا میشود برایم بگویید اصلا جریان این قتل چگونه بوده؟
ایشان گفتند: بله ،البتّه، نمیدانم چرا تابحال به فکرم نرسیده بوده. شاید خیال میکردم که شما هم مثل من در جریان کم وکیف ماجرا هستید. آری خوب است که مطرح کردید. ولی فکر میکنم حالا دیگر دیر است ، به ساعتش نگاهی کرد ، اوه بله دیر شد، بخصوص شما که صبح زود راهی کار میشوید. موافقید بقیه اش را هفته ی بعد برایتان بازگو کنم؟! گفتم درست است ، باشد برای هفته ی بعد، در همین جا. به امید ِ دیداری گفتیم و جدا شدیم.
در تمام روز های بعد ، هرگاه از مشغله ی شغلی و شخصی ام فارغ میشدم بی درنگ به یاد آقای دادیار میافتادم. در حرف زدن او نوعی صداقت توام با غرور وجود داشت که جنبه های مغرورانه و حتی شاید خود ستایانه اش را قابل پذیرش میساخت. مشخص بود قصد اغراق و یا از خویش زیاده گفتن را ندارد، ولی به گونه یی اینرا میرساند همان کسی است که میخواهد شنونده ببیندو یا بشناسد. بهر حال سخن گفتنش را می پسندیدم ، به ویژه که در ارتباط باجنایت و مکافات بود!
سه شنبه ی بعد در ساعت مقرر به قهوه خانه ی محل ملاقات رفتم. وارد که شدم بر خلاف انتظارم ایشان را ندیدم، که البـتّه میدانستم دیر یا زود میآید، رفتم مقابل پیشخوان تا قهوه و تکه یی شیرینی سفارش بدهم، که صدای آشنای ایشان گفت: سلام، دنبال محلی برای پارک اتوموبیلم میگشتم ! سرم را برگردانیدم و بعد از پاسخ سلام پرسیدم قهوه، چای ، شیرینی؟ ایشان گفت، چای ، من اهل قهوه نیستم - البته در همان دیدار اول ایشان گفته بود با قهوه اخت نشده!-. شیرینی هم میل ندارم. چای و قهوه و شیرینی را برداشتیم و رفتیم در گوشه یی دور تر از دیگران بر سر میزی نشستیم. آقای دادیار به محض نشستن گفت: برای اینکه بروز آلزایمر را به تاخیر بیاندازم خوب به خاطر نگه داشته ام که دفعه قبل شما خواستید تا جریان قتل را برایتان بازگویم، بسیار خوب شروع کنم؟ گفتم: حتما، بفرمایید.
آقای دادیا ر گفت: این فیلم سینمایی نیست که نیاز به آب و تاب داشته باشد! مثل داستان های آگاتا کریستی و یا ژرژسیمونن هم نیست که کش و قوس بدهم، لذا خیلی ساده بگویم، جوانی روستایی، عاشق دختری از اهل روستا میشود. در صدد بر میآید تا با وی ازدواج کند. تلاشهای مرسوم و معمول او که موافق آداب و سنن محل است ره به جایی نمی برد، و والدین دختر با ازدواج او با آن جوان مخالفت میکنند. پسرک ِ نا امید از همه جا ، پیش از رفتن به سربازی به دخترک میگوید، یا زن من خواهی شد و یا هیچکس دیگر. دخترک هم میگوید من در مقابل پدر و مادر و برادرانم کسی نیستم. هرگاه بخواهند مرا شوهر بدهند غیراز قبول چاره یی دیگر نیست. پسرک به سربازی اعزام میشود،خدمتش را در جنوب کشور در حدود خطوط جبهه ی جنگ عراق به پایان میبرد و هنگام که با سربلندی هرچه تمام تر به روستا برمیگردد ، مقارن است با مقدمّات عروسی ِ دخترک. وی وقتی در مییابد همه چیز انجام شده و بزودی عروسی برگزار خواهد شد با تهیه سلاحی، در شب عروسی در پشت بام خانه یی مقابل خانه ی محل ِ عروسی کمین میکند و هنگامیکه عروس و داماد درمیان مدعوین وارد حیاط شد و در جای خود مستقر میشوند، با شلیک فقط یک گلوله که آنهم درست به قلب مقتول اصابت میکند، عروس را به قتل رسانیده و متواری میشود. که البـته به فاصله ی چهاروز در کوهستان دستگیر میگردد. این چیزی است که مستندا واقع شده. حالا اگر کنجکاوی شما رضایت حاصل نکرد ه و سئوالی دارید بپرسید، میسر باشد جواب میدهم.
گفتم ، نخیر سئوالی ندارم ، کنجکاو هم نیستم ، ولی دلم میخواست چگونگی ماجرا را بدانم. متشکرم که تعریف کردید.
آقای دادیار نگاهی به من کرد و ادامه داد: حالا من بودم وپرونده یی بس تکمیل و مستند. بلحاظ وجدان خویش و بار ِ مسئولیتی که به عنوان مدعی العموم ویا به نیابت از او بر دوش ِ جان داشتم می باید کیفرخواستی تهیه می دیدم که مورد بازی و لاف زنی و لفّاظی و شاید هم ساخت و ساز بیرون از حیطه ی قانون واقع نشود.

* (بایاتی) ترانه های عامیانه و روستایی آذربایجان است با مضامین عاشقانه و مردمی.
** سیستم قضایی ایران نمونه برداری از فرانسه است، در این سیستم قاضی محکمه ، قاضی ِ نشسته است. و قضات دادسرا را قاضی ایستاده میگویند. زیرا قضات دادسرا به هنگام دفاع از ادعای خود و معمولا کیفرخواست درمقابل محکمه باید ایستاده سخن بگویند.



نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد