logo





چرا لبخندت إز خاطرم پاك نمي شود؟

به مناسبت سی امین سالگرد کشتار ۶۷ در هلند

يکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷ - ۲۱ اکتبر ۲۰۱۸

محمد اعظمی

aazami.jpg
جمهوری اسلامی تا کنون همواره سیاست سرکوب را پی گرفته است. اما در هر دوره ای هدفی را دنبال کرده است. تا سال ۶۷ این سیاست، در چهار دوره قابل تفکیک است. اما پیش از ان نیز مقطعی است که من ان‌را دوره انقلاب می نامم. در این مقطع سیاست سرکوب، هدفش محو مقامات و مسئولان حکومت پیشین بود. در این دوره کشتار بدون رعایت مراحل اولیه قانونی، شدید، بی رحمانه و انتقام جویانه بود.

در ارتباط با مراحل سرکوب در صحبتم به مناسبت سی امین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در کلن نظرم را گفته ام (۱)

امروز می خواهم از زاویه عاطفی و با تاکید به دو نکته صحبت کنم:

نخست می خواهم با استناد به صحبت های یکی از جانباختگان خاطر نشان کنم که حداقل بخش قابل توجهی از زندانیان سیاسی، در آن مقطع از برنامه کشتار مطلع بودند و آگاهانه در برابر هیئت مرگ ایستادند و دوم در نظر دارم شما را درفضای ذهنی و عاطفی بازماندگان قرار دهم.

بخش اول صحبتم پیرامون ادعاهائی است که گویا زندانیان سیاسی بی اطلاع و نادانسته، در دام حکومت افتاده‌ و به جوخه مرگ سپرده شده اند. بر اساس این ادعا، نقش ایستادگی زندانیان در برابر بربریت حکومت کمرنگ می شود. ممکن است در لحظات اولیه برخی از زندانیان نسبت به عواقب پاسخ های خود بی اطلاع بوده اند، اما شواهدی وجود دارد که خلاف چنین ادعائی است. من به استناد به یک نمونه نشان می دهم که بسیاری از زندانیان سیاسی بی اطلاع از نقشه شوم جمهوری اسلامی نبوده اند. استنادم به اطلاعاتی است که از یار جانباخته ام هبت معینی به بیرون درز کرده است. پس از کشتار زندانیان گزارشی بدست ما- سازمان اتحاد فدائیان خلق- رسید که در آن عنوان شده بود که "هبت معینی از طریق مورس دیگر هم زندانیان را مطلع نمود که من می خواهم از باورهایم دفاع کنم. هر کس خود در این مورد باید متناسب با وضع خودش تصمیم بگیرد." این جمله نقل به مضمون است.

همچنین ما روایت محمود روغنی یکی از مسئولان کارگری حزب توده را داریم که در پاسخ به پرسش "دویچه وله" چنین شهادت می دهد:

"قبل از دادگاه کجا رفتید؟

من و عمویی را با کلیه وسایل صدا زدند و به اتاق ۳۲۸ بند آسایشگاه اوین بردند. آنجا دیدم هبت‌الله معینی هم هست. هبت گفت که از بند زن‌ها، دخترها داد کشیده‌اند و خبر داده‌اند که چنین دادگاهی دارد برگزار می‌شود. بعد من و هبت را صدا کردند و عمویی در همان اتاق ماند و دادگاه نیامد. من و هبت را با پیراهن و پیژامه به بند ۲۰۹ بردند که دادگاه آنجا بود و ظاهرا در همان پایین هم اعدام می‌کردند.

با هبت معینی چه صحبت‌هایی کردید؟

من گفتم تو چکار می‌کنی؟ گفت می‌گویم عضو سازمانم هستم، مارکسیست هستم و جمهوری اسلامی را هم قبول ندارم. از من پرسید تو چه می‌کنی، گفتم من می‌گویم مسلمان هستم، مارکسیست نیستم و حزب را هم دیگر قبول ندارم.

ما دو نفر را بردند دادگاه. از زیر چشم‌بند دیدم که دم ۲۰۹، دو نگهبان مسلح ایستاده‌اند. صدای داد و فریاد و کابل و فحش و بگیر و بزن می‌آمد. عده‌ای کنار راهرو نشسته بودند و داشتند چیز می‌نوشتند. بعد من و هبت‌ را صدا کردند. با هم با بغض خداحافظی کردیم. البته فقط دست هم را گرفتیم."

همینجا بگویم که محمود روغنی با مشورت رفقایش چنین موضعی اتخاذ کرده تا بتواند شاهد زنده کشتارها در زندان باشد. همین مصاحبه گواه شرافت و صداقت اوست.

امروز اسناد و مدارکی که دلالت بر ایستادگی اگاهانه می دهد کم نیست. نمونه های دیگری هم وجود دارد. اما همین نقل ها از هبت معینی، نشان می‌دهد که

اولا حداقل بخش قابل توجهی از زندانیان پیش از قرار گرفتن در برابر هیئت مرگ میدانستند پاسخشان چه نتایجی دارد

دوما زندان زنان که خبر را منتقل کرده اند از ماجرا مطلع بوده و خبر را منتشر می کرده اند

و سوم اینکه زندانیان حتی از پرسش ها هم قبل از قرار گرفتن در برابر هیئت مرگ مطلع بوده اند. پاسخ هبت معینی و محمود روغنی به سه پرسش اصلی هیئت مرگ نشان میدهد که زندانیان نه تنها از ماجرا، که از پرسش ها هم، اطلاع داشته اند.

حال می خواهم از زاویه دیگری شما را با ذهنیت فرزندان جانباختگان آشنا کنم. خواهرزاده ام در سالگرد پدرش توکل اسدیان عزیز، شعری سروده و مطلبی نوشته بود. من با مقدمه ای انرا منتشر کرده بودم و ادر اینجا آن ها را برایتان نقل می کنم:

امروز نوشته ای دیدم از نسترن خواهرزاده ام که تکانم داد. گوئی زخم فاجعه نشسته برتن خود و خانواده ام را، تازه تر و درد آن را برایم ملموس تر نمود. مرا به روزهای تلخ و سخت گذشته برد. روزهائی که هنوز اشگ و اندوه از دست دادن یک عزیز را در دل و چشم داشتیم، که غم جانکاه از دست دادن عزیز دیگری آغاز، و بر آن تلمبار می شد. گوئی این مصیبت ها برایمان پایانی نداشت. بدون انقطاع چند سال این کابوس تداوم یافت. اکنون که کمی از آن روزها فاصله گرفته ایم، یادآوری آن روزهاست که از درد و رنج آن، قلبمان فشرده می شود. هر گاه پای صحبت و بیان احساس فرزندان و یا همسران و مادران عزیزان از دست رفته ام می نشینم، مدتها پریشان می شوم. امروز هم همان حال را دارم. غم و رنج آن ها، فرصتی نمی دهد که من نیز از غم ام بگویم... نوشته نسترن عزیزم، بار دیگر ویرانم کرد. حدود یک هفته است به دلیل کمر درد، درازکش در منزل بوده ام. هنوز از درد کمر کاملا آسوده نشده بودم که باز، مطلب پر احساس نسترن، درست به نقطه آسیب پذیر کمرم نشست و از تحرک بازم داشت..... به خود می گویم، آیا آنانی که فرمان به این جنایت ها داده اند، احساسی هم دارند؟ می دانند چه کرده اند؟ در خیالات خود دوست داشتم این مطلب را می خواندند و می فهمیدم که پس از خواندن آن به چه می اندیشند؟ شرم می کنند؟ با احساسات این خونریزان بسیار بیگانه ام. چرا که اینان با کردار خشن و نامردمی خود وجدان انسانیت معاصر را چریحه دار کرده اند. کردار شان، نه قابل فهم است و نه کارشان توجیه پذیر. افسوسم بیشتر نه برای رفتگان، که برای ظلم و ستمی است که هم اکنون در حق باشندگان میهنم رخ می دهد.... نسترن یادداشت خود را با شعری که در ارتباط با پدرش سروده، آغاز کرده است:

سي سال رفت و همچنان،
حسرت دست هاي بزرگ و مهرباني آغوشت،
با من پير مي شود
به چه مي انديشيدي؟ آن لحظه كه چشم فرو بستي.
بر دست هاي كوچك من،
كدام جادوگر ترا بر مي گرداند؟
راه كوه و درياي كدام افسانه را، فرسوده كنم
تا تو بيدار شوي؟
افسوس...
داستان ما بي باز گشت است
شيرهاي افسانه من
سر گوژ پشت هاي پليد را
در دهان نميبرند
و جلاد
آخر قصه
پشيمان نمي شود از فرود تبر
اين است زندگي:
خورشيد هر صبح مي تابد و
خاك استخوان هايت را مي جود
پس چرا لبخندت إز خاطرم پاك نمي شود؟



«پدرم را زياد در خاطر ندارم. تنها تصويري كه از او دارم خنده بسيار زيبا با دندان هايي قشنگ و سيبل اوست. زياد به خواب هاي من سر نمي زند ولي چند باري خوابش را ديده ام و هر بارش در سخت ترين مقاطع زندگي ام بوده. مي آيد با همان لبخند مهربان و دست های كشيده اش، مرا در آغوش مي گيرد. من آرام مي شوم و رها از هر چه غير اوست...

خاطراتم بيشتر به بعد از او برمي گردد. به لباس سياه مادرم زيبا، و أشك هايش كه آن موقع خيلي وقت ها زير چادر، صورتش را پنهان مي كرد و آرام صداي نفس كشيدنش عوض مي شد و آه مي كشيد. من حرف نمي زدم. يعني خيلي دير حرف زدن را شروع كردم. نمي دانستم چرا مادرم گريه مي كند ولي يادم هست كه زير چادرش مي رفتم و دستمال سفيدي كه جلوي دهانش را گرفته بود را مي ديدم. و جمله هميشگي مادرم اين بود: چيزي نيست نسي... و مرا مي بوسيد و بغل مي كرد، با صورتي داغ و قرمز. يادم است سيگار پشت سيگار روشن مي كرد و نمي خنديد...

روزگار خوشي نبود و تكرارش جز تكرار تلخي، و غم دوباره سودي ندارد.

من دو هفته ديگر ٣٦ ساله مي شوم. يعني تنها دو سال زندگي ام را در كنار پدرم بوده ام. ٣٤ سال است كه حضورش را به گونه ديگري حس كرده ام.......... پدرم را در محبت خواهرانش به خودم مي بينم. در عموزاده ها و عمه زاده هايم كه حتي بچه هاي نوجوانشان عكس توكل را كنار عكس شخصيت هاي محبوبشان در اتاق به ديوار آويخته اند. در عمو هايم كه هركدام محبت عجيب و بدون محدوديتي به من دارند. در خانواده مادري ام كه هميشه كنار من بوده اند و پدرم را جور ديگري دوست دارند... در دوستانش كه پناهمان داده اند در روزهاي در به دري و فرار، و هميشه تا به امروز كنار ما بوده اند. .......

دو سال پيش در يافتن چگونگي نحوه مرگش تصميم گرفتم از كساني كه آن روزها بيشتر در جريان بودند، پرس و جو كنم. بعد از چندي نتيجه اش برايم ديگر مهم نبود آن چه جستجوي مرا عجيب كرده بود اين بود كه هركس طرف پرسش من قرار مي گرفت بعد از چند دقيقه چنان اشك هايش سرازير مي شد كه گويي همين ديروز اتفاق افتاده است...

راستش نمي دانم چرا اين يادداشت را مي نويسم. شايد چون امسال دورم از عزيزانم. شايد چون سوم آذر ديگري ست ولي پيش زيبا نيستم يا شايد مطلبي كه دقايقي پيش خواندم از دايي محمد كه نقل قولی کرده بود از دوستي به نام اردشير. كه خوشحال بود كه شبيه توكل شده ام....

هر چه هست، سعي مي كنم هر روز بيشتر خوشحالت كنم اگر همين دور و برهاي من و مادرم هستي...م»

***

(۱)
دوره اول (۵۷-۶۰)سیاست مشترک و تعریف شده ای در جمهوری اسلامی برای برخورد با زندانیان سیاسی وجود نداشت. سیاست سرکوب به شکل خود بخودی اعمال می شد. اعدام زندانیان کم و شکنجه سیستماتیک در زندان ها وجود نداشت.

دوره دوم (۶۰ -۶۳) سیاست سرکوب، در اساس، برای نابود کردن و متلاشی نمودن تشکل های سیاسی دنبال می شد. در این دوره از شلاق و شکنجه به شدت و به شکل وحشیانه استفاده می شد. اعدام زندانیان وسیع و برای ارعاب، صورت می گرفت، از اینرو اطلاعات مربوط به دستگیری و اعدامها در روزنامه های جمهوری اسلامی بازتاب پر رنگی داشت.

دوره سوم (۶۴-۶۷) به دلیل درگیری های جناحی در ارتباط با زندانیان و غلبه خط آیت اله منتظری از دامنه فشار و شکنجه روی زندانیان نسبت به دوره دوم کم می شود. در این دوره، سیاست حکومت کشتن انگیزه مبارزه و مقاومت زندانیان است. رژیم می‌کوشد به طرق مختلف از جمله انعکاس درگیری های تشکل های سیاسی در خارج از زندان، به داخل زندان، به اختلافات زندانیان دامن بزنند.

دوره چهارم قتل عام و پاکسازی زندانها از زندانی سیاسی در دستور قرار می گیرد. کشتار زندانیان، برنامه جمهوری اسلامی بود و پیش از حمله مجاهدین انرا تدارک کرده بودند. حمله مجاهدین به غرب کشور فقط انرا شتاب بخشید و گسترده تر کرد.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد