logo





یک ماجرا

دوشنبه ۱۱ تير ۱۳۹۷ - ۰۲ ژوييه ۲۰۱۸

بهمن پارسا

…"ما بد بخت ِ هومن شدیم، من و زنم بدبخت این پسر شدیم!" این عین جمله ی ایشان بود. البتّه دفعه ی اوّل نیست که این سخن از دهان ایشان بگوش میرسد ،قبلا هم در موقعیت های دیگر شنیده بودم ولی نمیخواستم بیهوده درگیر احوال خصوصی مردم بشوم. آقایی که لباس آبی بتن و ظاهری متین و موّقر دارد به محض شنیدن این حرف لیوانش را که احتمالا حاوی ویسکی همراه با یخ بود برداشت و رفت بطرف دری که رو به ایوان مصفای خانه گشوده میشد و از آنجا وارد ایوان شد و روی یک صندلی راحتی نشست و آرام و بیخیال سیگاری گیراند و به دود کردن پرداخت. مردی که سری کم مو و ریشی دو سه روزه داشت نیز باو پیوست. میشد فهمید که سابقه ی رفاقت دارند. منهم رفتم تا سیگاری دود کنم. مرد آبی پوش رو به مرد کم مو با ریش ِ دو سه روزه گفت:
بیا بیشن بابا ، بیا بشین . آدم از دست این … خسته میشه الان یه ساله هرجا اونو میبینی همین حرفو تکرار میکنه "ما بدبخت هومن شدیم…" دِ نه دیگه اینجوری نیس، تو و زنت بعد از سی سال زندگی تو این مملکت که همشم به پاسداری و حفظ شعائر و سنن و فرهنگ ملی گذشته و هنوزم از آبگوش بعنوان غذای ملّی یاد میکنین پسره رَرُو وادار کردین زن بگیره، که عیبی نداره مرد بالاخره دیرو زود زن میگیره ، نه ازدواج میکنه ،زندگی مشترک تشکیل میده! آخه وختی میگی "زن میگیره" خیلی بوی نا میده کهنه و گزنده بگوش میرسه، بگذریم. این و زنش که سالی یه دفه میرن ایران و تا وختی پسره مشمول نبود با خودشون میبردن هنوز بچه دهنش بوی شیر میداد که خانوم و آقا شروع کردن که " هومن هروَخ خاس زن بگیره فقط از ایران ، فقط دختر ایرانی . تازه اونموقع اصن این هومن بچّه بود، این حرفا سرش نمیشد. ولی خُب هی گفتن و گفتن و گفتن ، تاا شد حکات ِ "با شیر در درون شد و با جان بِدَر شود".
دوسال آخر مادره هفته یی یه دونه عکس نشونش داد که این دختر فلانیه و اینطوره و اونطوره ، مادر جون اونم عکس تورو دیده و بد نیس یه تماس تلفنی بگیری ببینی مزه دهنش چیه و اصن ازاون خوشت میاد؟! پسره اَم که عین موم تو دس ِ این ننه بابا بود ِ، آنن دس بکار میشد. خُب جوونه ، صاب در آمدِ و شغل بدی ام نداره . بالاخره تو یکی از این ببین و بپسندا آقا هومن به مادره میگه بین همه ی اونایی که دیده فلان دختر رو پسندیده وبعد چند ماهی تماس و رابطه ی تلفنی میل دارن همدیگه رو ببینن ، ولی دختره گفته فقط تو ایران، فقط تو ایران.



این موضوع که پیش اومد پدره با هومن خیلی کلنجار رف که تو مشمولی ایران نمیتونی بری و از این جور صُبَتا، و مادره گف ینی چی اینمه آدم دارن سربازیشونو میخرن یکیشم هومن، فقط یه خورده خرج داره! باباهه چیزی نگف، ینی چی بگه ، خودشون میخاسن بچّه شون زن ِ ایرانی بگیره! پَن شیش ماهی طول کشید و کار سربازی راس و ریس شد. تابستون همگی راهی ایران شدَن. بیخود قضیه رو کش نَدَم پسره رَف دختره رو دید یه یه ماهی ام اونجا بود و معلوم شد که آبشون باهم تو یه جوب میره و خانواده ها هم از هر دو طرف موافق بودن. فقط موند اینکه هومن به مادرش گُف: مامان سَرو ناز میگی با همه چی موافقه الّّا زندگی تو خارج ِ کشور ! مادرش گُف اونم دُرُس شدنیه ولی اوّل باید اون زنت بشه تابعیت اونجا رو بگیره که خودش یه دوسالی طول داره و تو این دو سالم عادت میکنه و کارا دُرُس میشه فعلن بزا عروسی و اینا رو ردیف کنیم ! و خلاصه یه سری حرفای مُفد و برو بیا های متعدد و مذاکره و مباحثه رو شرط و شروط قضایا ، قرار گذاشدن بهار بعدی عقد و عروسی رو تو تهرون و بشیوه یی که معمول و مرسومه و در خور شاَن ِ خانواده ها باشه برگزار کنن. در تمام این مدّت سَروناز-عروس آینده- به مناسبتهای مختلف و در مکالمات حضوری و تلفنی به هومن تذکر میداد که حاضر به زندگی در خارج از کشور نیس . و هومن تحت تاَثیر مادر و همین پدر قول و وعده ِ مساعد میداد. قبل از عروسی با ارائه مدارک لازم ویزای ورود سَروناز رو گرفتن و بعد از عروسی ِ مفصّلی که من ندیدم ولی از اونایی که دیده بودن و حضور داشتن شنیدم که خودش کتاب سواییه عروس و داماد اومدن اینجا و ساکن ِ منزل پدر و مادر هومن شدن. حضور هومن تو خونه و در کنار همسر حتّی به یه هفته ام نرسید ، باید میرف سر کار . خودت میدونی اینجا "روزیکه که در آن نکرده یی کار، آن روز زِ عمر خویش مَشمار!" ینی واقعن اینجوریه و شوخی وردار نیس . خُب تازه عروس دوماه اوّل کج دار و مریز کرد امّا کاسه ی صبر نم نم و قطره قطره پر شد. حالا دیگه بیشتر از روزای اوّل به هومن قُر میزد که " اولن که به تو گفته بودم نمیخام خارج زندگی کنم، بعدش من نیومدم اینجا که تو خونه با پدر ومادر ِ تو زندگی کنم، باید یه فکری بکنی انیطوری واسه من امکان نداره بتونم دَووم بیارم!" حالا هومن و والدین ارجمند چی تدبیر میکردن جای خود دخترک بعد هش ماه دیگه آتشفشان خشم و کولاک دریا بود. دایم با مادر و خواهر و پدرش در تهران تماس داشت و میخاس کمکش کنن که برگرده. اونام به نعل و به میخ میزدن بلکه وضع برای همه بهتر بشه. هومن در حدود امکاناتش یه کارایی میکرد ، مثل سفرای کوتاه آخر هفته ، مهمونیای دوستانه ، رستوران ، سینما و از این قبیل کارا، ولی سروناز در هر فرصتی اشاره میداد ، پس کی بر میگردیم ایران؟! و همیشه هم از ضمیر "جمع" ما استفاده میکرد. یه روز مادر هومن زد به سیم آخر که : شما چیت اینجا کمه، خورد و خوراک و خونه ی آماده، شوهر خوب ، از نظر مادی ام که طفلَک پسرم کم نیمزاره ، دیگه چیکار باد بکنه؟ یه مدّت صب کن اقامت دائمت بیاد اونوَخ ببین چی میشه، اِنقَدم اون بچّه رو عذابش نده، هرچیزی یه حدّی داره…" این مکالمه ی نا دلپذیر و ناجالب همین جا خاتمه پیدا کرد. سَروناز سر براه و پا براه ، مشغول زندگی بود و برای اینکه روزهاش رو پرکُنه عضو یه کلوب ِ ورزشی شد تو همون نزدیکیه محل زندگیشون. حالا دیگه کمتر قُر میزد و ساکت تر بود. مادر هومن به شوهرش میگف اصلش باید من از اوّل اینکارو میکردم. سَروناز در هفته سه روز غیر از روزای آخر هفته میرف "جیم" واسه ورزش و چار ساعتی طول میکشید که برگرده، پاری اوقاتم مادر یا پدر هومن میرفدن دنبالش . روز آخر وختی پدر مادر ِ هومن اومدن خونه و دیدن سَروناز خونه نیس تعجب کردن. مادر هومن به شوهرش گُف یه نُک ِ پا برو تا "جیم" ببین چی شده نکنه اتّفاقی افتاده باشه!؟ پدر هومن گُف اتّفاق؟ چه اتّفاقی خانوم، من میرم ولی نگران نباش حالا شاید تو "مال" داره میگرده! پدر هومن نیمساعتی بعد و قدری نگران احوال برگشت و گُف والله تو "جیم" کسی ندیده بودتش، تو "مال" م چش گردوندم ندیدمش، در این موقع هومن از در خانه وارد میشه و بلافاصله گوشی میاد دسّش. هنوز نپرسیده بود که پدر و مادرش جریان رو تعریف کردن. هومن گُف امروز با منم تماس نگرفته و تلفن منم جواب نمیده ، ینی ممکنه چی شده باشه. من تا ساعت نه امشب همه جا ها هایی رو که به عقلم میرسه سر میزنم اگه نتیجه نده میرم اداره ِ پلیس.
گشت و گذار هومن و والدین نتیجه نداد. در اداره پلیس م گفدن زود تر از بیس و چار ساعت نمیتونن اقدامی بکنن و بهتر اونا به خودشون مسلّط باشن و امیدوار . البتّه یه مشخصات از دختر یادداش کردن . اونشب و روز بعدش هومن و پدر و مادر ش به هر در که میشد زدن ، امّا فایده نداش. اطراف ساعت ده شب همونروز تلفن هومن زنگش بصدا در اومد: هومن منم سَروناز از ایران از خونه ی مامان اینا تلفن میکنم، خیلی مختصر بگم ، حالا دیگه اگه بخایی تو ایرانم بات حاضر به زندگی نیسدَم!... حرفمو قط نکن… تو حرفم ندو … یا میایی ایران و طلاق رو قانونی میکنیم، یا میرم دادگستری تقاضای طلاق میکنم، خودتم میدونی دایی منصورم وکیله و همه جور میتونیم از عهده ی کارا بر بیاییم، بیشتر از اینم باهات حرفی ندارم اصلنم سعی نکن باهام تماس بگیری که بیفایدس!
ایناروا که بِت گفتم عین واقعیت بود. این عروسی و طلاق و دنگ وفنگش تو مایه صد و پنجا تایی واسه اینا آب خورد. هومنم از بعد اون قضیه مثلن خاس انسان مستقل و کار آمدی باشه واسه خودشو و زندگیش ، اینجوری شد که گذاش رَف یه ایالت ِ دیگه، حالا هر وخ میشنفی که این بابا میگه ما بد بخت ِ هومن شدیم، منظورش وامی ِ که گرفدن و خرج عروسی و مهمونی و سفر و برو بیای اون کردن. البّته خُب پاسداری از سنن و فرهنگ ملّی مثل هر چیز دیگه یه قیمتی داره و عاشقان حفظ ِ این سنن و فرهنگ میباس بپردازن، ولی خوبه بپردازن و قُر نزنن. و خیال نکنن مردمو خریدن.
زیر سیگاری ی روی میز ایوان پر شده بود از ته سیگار و خاکستر. لامپ برق ایوان روشن شده بود و برای همه ی پشه ها و حشراتی که دُزِ خون ِ انسانی شان پایین رفته بود دعوتنامه میفرستاد و آنها نیز از حضور بر این خوان گسترده دریغ نمی ورزیدند. وقتی سخن مرد آبی پوش باینجا رسیده بود من نیش جانگداز پشه ها را بر گردنم که نمی از عرق مرطوبش کرده احساس کردم و پیش از آنکه از حشره و یا پشه ی دیگری پذیرایی کنم برگشتم به داخل منزل تا لبی تر و گلویی تازه کنم.
********************************
ژانویه ی 2009 مریلند


نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد