logo





محمد جواهرکلام

رضا مقصدی، همیشه شاعر

سه شنبه ۱۴ فروردين ۱۳۹۷ - ۰۳ آپريل ۲۰۱۸

رضا مقصدی را من تا سال 49 اصلاً نمی‌شناختم. حتی اسمش را هم نشنیده بودم. برای اینکه نشان بدهم تا آن وقت آدمی عامی نبودم، و بیش و کم از جریانهای ادبی زمانه سر در می آوردم، باید شمه‌ای از حال و روز خود را تا آن زمان بیان کنم. تا سال 49 در شادگان و اهواز تحصیل کرده بودم، و تا آن وقت به همت دوستان، و بیش از همه، نوروز خواجات به مجله‌های روشنفکری آن زمان ــ فردوسی و خوشه دسترسی داشتم و آنها را با ولع می‌خواندم. آن زمان ساحتِ ادبی زنده و با نشاط بود. در مجله فردوسی نخبگان روشنفکری قلم می زدند و مخصوصاً مقالات تند و تیز رضا براهنی که آن زمان تحت عنوان «دو کلمه از داخل گود» منتشر می‌شدند، نمی‌گذاشت عرصه ی روشنفکری به خواب رود و کسالت بر آن حاکم شود.

اما سال 49 که به دانشگاه تهران راه یافتم، مسیر زندگی‌ام یکسره عوض شد. تهرانِ پایتخت، مرکز جوشش روشنفکری بود. آن فضای تنگ شهرستان این بار جایش را به فضایی وسیع می‌داد با مجلات، اشخاص و افکار گوناگون. قبول شدن در دانشگاه عرصه ای وسیع در برابر من گشود. یک ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود ولی من هنوز در یکی از مسافرخانه‌های محقر ناصر خسرو گذران می‌کردم، که آن هم داستانی دارد، بعد رفتم با یکی از بچه‌های خوزستان اتاقی در مولوی اجاره کردم. حقیقت این بود که کسانی که در دانشگاه تهران قبول می‌شدند تا اتاقی در خوابگاه امیرآباد نمی گرفتند، نمی توانستند ادامه تحصیل دهند، این بود که بلافاصله بعد از ثبت نام در پی تدارک جایی برای خودم در دانشگاه تهران افتادم، و این میسر نشد تا یک ماه بعد از شروع سال تحصیلی.

در این شرایط انتظار نداشتم جای خوبی به من بدهند، ولی وقتی رفتم و محل را از نزدیک دیدم، اگر چه آخرین نقطه جنوبی کوی بود و بعدها بر آن نام ساختمان «صفر» گذاشته بودیم (اسمی که خالی از طعنه نبود). باری، بعدها توانستم بگویم شانس آوردم چون معلوم شد که هم اتاقیهایم از نظر فکری در سطح بالایی هستند. سرپرستی کوی به ما دو تخته پتو داد و یک بالش و نشانی ساختمان را، و گفت بروید آنجا و در فلان اتاقش ساکن شوید. اتاقی بود ده نفره (ده تا تخت آهنی داشت که روی هرکدامشان یک تشک انداخته بودند و ده تا کمد آهنی به عنوان جا لباسی، که بعد به آن قفلی زدیم.)

در واقع با آن تفاصیلی که گفتم، انتظاری بیش از این نداشتم ولی همین اتاق را به کاخی در بیرون کوی دانشگاه ترجیح می دادم. در عرض یک هفته با کوی دانشگاه کاملاً آشنا شدم. ساختمانها هر کدام یک شماره داشتند و یزدیها، اصفهانیها و ... هرکدام ساختمان مخصوص به خود داشتند. یک ساختمان چهار طبقه کاملا نو در ضلع شمالی ساخته بودند به نام ساختمان 350 نفری، که محل سکونت از ما بهتران بود. غرضم این بود که در این اتاق بود که با رضا مقصدی آشنا شدم.

من ضمن نفرات اولی بودم که روزهای اول رفتم در اتاق ساکن شدم. ساکنان بعدی اتاق به تدریج می‌آمدند. پتوهای خود را روی تختی که می خواستند آنجا محل استقرارشان باشد می انداختند و نفسی به راحتی می‌کشیدند. اتاق چهار پنجره بزرگ رو به حیاط داشت که آفتاب از آنجا به داخل می تابید. معلوم بود که تختهای پشت پنجره طرفدار بیشتری داشتند. یکی از دو تا تخت پشت پنجره را دو نفر کُرد سنندجی اشغال کرده بودند (کاک محمود و ایرج فرزاد، که مقالاتش را بعدها در «فکر روز» می گذاشت). این دو دانشجوی کرد تختها را جوری چیده بودند که بتوانند فضای میان آنها را فرش کنند و آنجا برای خودشان جای محتشمی درست کرده بودند. تخت کنارشان را یک شیرازی اشغال کرد: کاظم عریانی. من منتها الیه جنوب اتاق بودم که هیچ آفتابی به من نمی رسید ولی مقابلم یک سمنانی تقریباً مسن جا گرفته بود که بعد فهمیدم به ام کلثوم خیلی علاقه دارد؛ فرامرز شاهی. او یک همشهری مهربان داشت که در ساختمانی دیگر ساکن بود و همیشه به او سر می زد، چندانکه می شد او را یکی از هم اتاقیها شمرد: محمد پیوندی.

باری یکی دو روز که از اقامت من در آن اتاق گذشت که یک نفر قدم به اتاق گذاشت که آمدنش با دیگران فرق داشت. نگاه کنجکاو من دنبالش رفت. کنار تختهای کردهای سنندج تختی خالی بود و او هم خودش را روی آن روی آن ولو کرد. خستة خسته می‌نمود. بعد این شعر حافظ را زیر لب زمزمه کرد: «ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم؛ از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم.» آن روز در اتاق کسی نبود جز آن دو کرد که همشهری بودند و با هم کردی حرف می‌‌زدند و سرشان غرق کار خودشان. تختی انتخاب کرد کنار تختشان و پتوهایش را روی آن انداخت و نشست. خستة خسته بود. به سوی تازه وارد رفتم که خدا قوت! او هم مثل اینکه از این خوشامد من خوشش آمده باشد با صدایی از من پرسید، بچه کجایی و من گفتم اهواز. کم کمک سر حرف باز شد. پرسید محمود سجادی را می‌شناسی؟ از قضا می‌شناختم. گفتم می‌شناسم و اینکه تقریباً هم محل ماست. محمود سجادی شاعری خوزستانی بود، ساکن اهواز، پشت دبیرستان شاپور، و فرزند یک آیت الله که پدرش احترامی خاص در اهواز داشت و خانه بزرگی داشتند پشت دبیرستان شاپور. او تا آن موقع، 1348، با سیروس مشفقی و م. پرستو (که تا همین اواخر فکر می‌کردم یک دختر است، در حالی که بعدها خودش اسمش را به من گفت: محمد ایوبی)، سه نفری کتاب شعری به عنوان «قندیل» منتشر کرده بود با طرح جلدی ساده، و آن کتاب به شکلی به دست من رسیده بود. باری، به تازه وارد گفتم که محمود سجادی را می شناسم و از دفتر شعرش گفتم. یکی دو نکته هم به حرفهایم اضافه کردم که خندید و حرفم را تصحیح کرد. حالا دیگر می توانستم از او نامش را بپرسم. پرسیدم شما؟ گفت من رضا مقصدی هستم. گفت که با محمود سجادی در دانشگاه اصفهان درس می خوانده، بعد کنکور داده و در تهران قبول شده. چهره یک روشنفکر تیپیک را داشت. آن موقع نمی‌دانستم این شخص در آینده چه نقشی در زندگی فکری من و امثال من در کوی دانشگاه بازی خواهد کرد. با نوعی رضایت خاطر او را به خودش رها کردم تا به کارهایش برسد. از من ‍راجع به کمد لباس پرسید، گفتم آماده بهره‌برداری است، فقط قفلی باید برایش تهیه کند و اسبابهای شخصی و لباسهایش را در آن جا بدهد. کنار کمد یک میز تحریر کوچک کشوداری هم قرار داشت با یک چراغ مطالعه.

این سال اول را من با رضا و دوستان دیگر، که از بهترین سالهای زندگی دانشجویی ام بود، بدین سان در این ساختمان در ساختمان صفر گذراندم. سال دیگر، با کمال تأسف متفرق شدیم. رضا با یکی از هم اتاقیها که امروز وکیل برجسته ای است هم اتاق شد. و من با دوستان سمنانی در اتاقی دیگر هم اتاقی شدیم. با وجود این رابطه مان را با رضا حفظ کردیم و هراز چندگاه با زنده یاد فرامرز شاهی، و گاهی با محمد پیوندی به شب نشینی به اتاقش می رفتیم، یا او به اتاق ما می آمد. از آن پس اتاق رضا کُنام انقلابیون شد. در یکی از این دیدارها بود که با یدالله بلدی، یا «یدی» آشنا شدیم؛ انسانی با قلبی بزرگ که اکنون نویسنده ثابت سایت عصر نوست.

سال دوم بودیم که «آقایان» به اتاقش ریخته اند و او را با خود برده اند. هم اتاقی اش از ماجرای بردنش چیزی تعریف کرد که ارزش ثبت در تاریخ دارد: مأموران وقتی می خواستند او را ببرند، رضا به آنها گفت: می خواهم چیزی به رفیقم بگویم لطفاً بیرون بروید. و پاسخ: ما اینجا هستیم تا تو نتوانی چیزی بگویی! و رضا که لباس پوشیده بود، خطاب به آنها این شعر نیما را خواند:

غمِ این خفته ی چند

خواب در چشمِ تَرم می شکند

این کلام اعتراضی در فضای دانشجویی آن زمان بازتاب گسترده ای داشت.

می‌خواهم بگویم که آشنا شدن با رضا مقصدی را مدیون آمدنم به تهران می‌دانم. تهران خیلی موهبتها برای من داشت. راههای جدیدی پیش پای من گذاشت. مرا با خیلیها آشنا کرد، ولی رضا مقصدی تا به آخر همان جور ماند که روز اول دیده بودم. تحول یافت ولی خراب نشد. رضا مقصدی ستاره زندگی من بود. به من یاد داد چطور به مسائل نگاه کنم. دید هنریم را تقویت کرد (خودش می‌گفت تو دید هنری داری). مهمتر از همه مثل یک سرپرست نشانم داد چطور زندگی کنم. رفتارش، عاطفه‌اش، دید خطاپوشش را کس دیگری نداشت. از تعلق مادی بری بود. وقتی می‌دیدیش ناچار بودی درنگ کنی. ترا می‌گرفت. غیر ممکن بود از کنارش بگذری. به فکرت وا می داشت. باری، این روزهای اول آشنایی من با رضا مقصدی، و به تعبیری روز اول آشنایی من با کوی دانشگاه و بالمآل دانشگاه تهران (دانشکده حقوق)، برای من فراموش شدنی نبود. گمان می کنم نه فقط من، بلکه تمام هم اتاقیها می توانند ساعتها درباره رضا حرف بزنند، ولی من به همین مختصر بسنده می کنم، با سری پر از بوی بهار و شعر رضا مقصدی که ستایشگر بهار است.

برای آثار رضا مقصدی رجوع کنید به صفحه او به نشانی: http://www.rendaan.com/

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد