logo





کاش می پرسیدم!

به یاد علی اشرف

شنبه ۶ آبان ۱۳۹۶ - ۲۸ اکتبر ۲۰۱۷

محمد اعظمی

aazami.jpg
علی اشرف درویشیان هم رفت. به رغم اینکه میدانستم حال و روز خوبی ندارد و جسمش رو به ضعف رفته است، اما باز یکه خوردم. نمی دانم چرا مرگ او به نظرم ناگهانی رسید. علی اشرف را نخستین بار در سال ۱۳۴۹ منزل یکی از نزدیکترین یاران و بستگان جانباخته ام، هبت معینی در تهران دیدم. آن‌زمان ما در مناسبات سیاسی خود، افراد را با نام و نشان معرفی نمی کردیم. اما نمی دانم چرا او با نام واقعی به من معرفی شد. در حالی‌که من برای او نام دیگری داشتم. او با هبت معینی آشنا بود و به نظر می رسید سابقه دوستی خوب و قابل اعتمادی دارند. علی اشرف همراه خود چند داستان، که در دفترهای حدودا ۴۰ برگی، با دست نوشته شده بودند، آورده بود و به ما داد تا بخوانیم و نظرمان را بگوئیم. البته در واقع برای هبت معینی آورده بود، احتمالا به رسم ادب خواستار نظر من هم شد. این دست نوشته ها سال ها بعد، به شکل کتاب منتشر شدند. یکی از آنها عنوان "نیاز علی ندارد" را داشت. مطالب کوتاهی بودند و من در همان‌جا و در ان چند ساعت دیدار، یکی از ان داستان‌ها– "نیاز علی ندارد- را در فرصتی مرور کردم. از تیتر آن، که فقر در ان موج می‌زد، تا خود داستان که درآمد ناچیز خانواده، به یکی دو دندان مادر خانواده وابسته شده بود، تا شرح حال و روز پدر پیر و مادر از کار افتاده، و سرنوشت دردناک برادر زیر آورار جان داده، تا پایان داستان که خبر مرگ نیاز علی به علت سرما را با تیتر روزنامه ای که حراج کت دویست و پنجاه هزار تومانی را تبلیغ کرده بود، همگی برایم عجیب به نظر می‌رسید. نه این‌که تک تک این موضوعات عجیب باشد. نه، همراه هم به صورت یک مجموعه ای از فقر و فلاکت و بیماری در یک خانواده چهار نفری، عجیب به نظر می‌رسید. ان‌چنان عجیب که پس از نزدیک نیم قرن، در حالی‌که بسیاری از موضوعات در ذهنم کاملا پاک شده اند، داستان "نیاز علی ندارد" همچنان در جلو چشمم زنده است. این داستان در ابتدا برایم بیشتر قصه پردازی و پیوند چند واقعه جدا از هم را، تداعی کرده بود. از او در باره ماجرای نیاز علی پرسیدم گفت: کل داستان به همان صورتی که آمده است، واقعی است و برگرفته از زندگی یک خانواده تهیدست جامعه است.

از نوشته هایش خیلی خوشم آمد. ساده و زلال فقر را در درون کلمات جاسازی کرده و به چشم خواننده نمایان می کرد. پاکی و صداقت خود علی اشرف، در جان واژه ها و جمله ها، جاری می گشت و به کام خواننده می نشست. او روی همان وقایع روزمره و ساده ای مکث کرده و آن ها را بازتاب می داد که بسیاری از ما نیز احتمالا با این یا جنبه دیگری از ان وقایع، مواجه شده بودیم، همان وقایعی که من هم دیده بودم اما نمیدانم چرا انگونه که باید روی آن مکث نکرده و نمی توانستم به شکل مناسبی ان‌ها را بازتاب دهم. کلمات و واژه های بسیار ساده او، در ذهن جایگاه زیادی را اشغال می کردند و مدتها زندگی روزمره را تحت شعاع قرار می دادند. جدا از داستانهایش، رفتار او نیز برایم دلنشین آمد. صمیمیتی داشت که از همان لحظات نخست روح و روان آدمی را تسخیر می کرد. لهجه شیرین فارسی کرمانشاهی او نیز برایم جالب بود. دوست داشتم برایم حرف بزند. از هر خاطره ای که میگفت لذت می بردم. در همان چند ساعت دیدار، آشنای دیرینه ام شد. نا خود آگاه پس از رفتنش گویش من و هبت با همدیگر، یک چند روزی تغییر کرد. ناخودآگاه سعی می کردیم حداقل برخی کلمات را به همان شکل اسفاده کنیم که علی اشرف استفاده می کرد. پس از آن دیدار، از او بی خبر ماندم. کانال ارتباطی ما، هبت معینی، هم دستگیر و زندانی شد و امکان پرس و جو از او برایم ناممکن گشت. سالها سپری شد. و از علی اشرف جز خاطره ای در ذهنم باقی نمانده بود. پنج سال بعد، فکر می کنم حدود زمستان ۱۳۵۴ بود که او را در حیاط بند ۴ زندان شماره یک قصر دیدم. بسیار خوشحال شدم. معمولا می بایست از دستگیریش ناراحت می شدم. بالاخره رزمنده و انسان مبارزی گرفتار شده بود. خانواده ای آسیب دیده و ضربه ای بر پیکر نیروی عدالت خواه فرود آمده بود. من به این‌ها ذره ای فکر نکردم. چندان هم غیر طبیعی نبود. حکومت های مستبد همه احساسات و خصوصیات ما را از حالت طبیعی خارج می کنند. دستگیری او ، به جای اینکه ذهن مرا روی مجموعه مشکلاتی که برایش و برایمان ایجاد شده متمرکز کند، متوجه امکان دیدار و مصاحبتم با او کرده بود، چنین امکانی در بیرون از زندان برای ما تقریبا ناممکن بود. از اینرو شادمان شده بودم. به محض دیدار و در اولین فرصت، گپی زدیم و به سرعت خاطره دیدار نخست را با هم مرور کردیم. در اولین دیدار در منزل هبت معینی، من نام مستعاری داشتم که علی اشرف نامم را در حافظه داشت. اولین حرفش با من این بود" خو براکم بگو حالا دیه ای اسمتو عوض نموکنی" نمی دانم چرا روی تغییر نام من مکث کرد و چرا و از چه زاویه ای برایش جالب و یا شاید پرسش انگیز بود. امری که در آن دوران و در تمام حکومت های استبدادی کاملا رایج بود.

علی اشرف در زندان آرام و متین حبس اش را می گذراند. یازده سال محکوم شده بود. رفتارش نجیبانه بود و اگر اشتباه نکنم زمستان ها زیاد سرما می خورد و بیمار می شد. در زندان برنامه کتابخوانی داشت و مرتب مشغول خواندن کتاب های مختلف بود. در کارهای عمومی زندان همچون بقیه شرکت می کرد. برخی روزها هم کنار آفتاب در حیاط بند ۴ زندان، کفش های ورزشی را وصله پینه می کردیم. در ورزش روزانه نامرتب شرکت می کرد و در تیم والیبال افراد مبتدی هم عضو بود. فکر می کنم در تیم "کرکس ها" عضو بود. این نام را زندانیان به شوخی روی تیم های مبتدی گذاشته بودند. هر چند با مشی چریکی موافق نبود، اما در رفتار با زندانبانان جزو افرادی بود که "چریکی" رفتار می کرد. او در مناسبات و رویاروئی با پلیس، محکم و استوار و رادیکال در صف مقاومت قرار داشت. از جمله زندانیانی بود که مقبول گرایشات مختلف بود. با انقلاب و در همان آبانماه ۱۳۵۷ همراه بیش از هزار زندانی سیاسی، از زندان آزاد گشت و دو باره رابطه ام با او قطع شد.

سالیان بعد او را در پاریس دیدم. پس از یک برنامه سخنرانی همراه عده ای از دوستان و یاران مشترک به منزلمان آمدند. این بار نامم باز ذهنش را مشغول کرد. پس از زندان من نامم در تشکیلات "سهراب" شده بود و این‌قدر این نام تکرار شده است که خودم هم، با نام اصلی ام نا آشنا شده ام. علی اشرف زمانی که متوجه شد مرا با نام سهراب صدا می زنند، در حالی‌که با مهر و محبت فراوانی مرا ورانداز می کرد با تکان دادن سر به چپ و راست و لبخندی بر لب، به آرامی و مرتب نام "سهراب" را تکرار می کرد. در فرصتی که پیش آمد و کنارش نشستم با لبخند دلنشینی به من گفت "براکم دیه کی سهراب شدی؟" بقیه مهمانان متوجه نمی شدند چرا او این‌قدر این نام را بر زبان می‌آورد. من دوباره برایم این سوال زنده شد چرا روی تغییر نام من این‌قدر حساسیت نشان می دهد؟ هر چه بیشتر روی حساسیت او مکث می کنم پاسخی دستگیرم نمی‌شود. می خواستم در یک فرصت مناسبی پرسشم را با او مطرح کنم. پس از این دیدار حداقل دو مسافرت دیگر به فرانسه داشت و هر بار چندین دیدار با او داشته ام. عجیب این است همیشه می خواسته ام پرسشم را با او در میان گذارم، اما نمی‌دانم چرا "مه و خورشید و فلک در کار" می شدند که این پرسش مطرح نشود. اخرین بار چند سال پیش بود که پس از سکته مغزی اش به فرانسه آمده بود. متاسفانه در پی آن بیماری، تنش ضعیف و رنجور شده بود و وضع مناسبی نداشت. من هم این بار نتوانستم او را ببینم. چون در آن هنگام در بیمارستان بستری بودم.

علی اشرف درویشیان برای من و در خاطر من بسیار شریف و پاک بوده و هنوز هست. انسان با وجدانی بود که به "آزادی" به گونه دیگری می نگریست، اما آزاده زیست و هیچ گاه محرومان جامعه را فراموش نکرد. او چپی سوسیالیست، طرفدار کارگران و محرومان بود. با آنها و برای آن‌ها و در کنار آن‌ها زیست. او برایم همیشه دوست داشتنی بود و دوست داشتنی ماند. دوست داشتم فرصتی برای دیدار مجدد فراهم می شد تا به او بگویم نامم دیگر تغییر نکرده و احتمالا دیگر تغییر نکند. اما هیچ‌گاه نفهمیدم چرا و از چه زاویه ای روی تغییر نامم حساس شده بود. کاش می پرسیدم.

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد