logo





سياست، تفكر انتقادى و آرمانگرايى ايرانى

سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶ - ۳۰ مه ۲۰۱۷

نيكروز اعظمى

nikrouz-azami03.jpg
سياست عرصه و تلاشى است براى چگونگى مديريت جامعه و تفكر انتقادى يعنى نقب، تقد و نفى نوع مديريت. تفكر در اصلى ترين هدف و معيارش به مثابه تداومِ توليد حقيقت در هر دو عرصه سياست و تفكر است. پس مى بينيم كه ميدان ديد تفكر انتقادى را سياست و خودِ تفكر باهم مى سازند. تفكر انتقادى مى خواهد بداند كه به چه دليل يا دلايل نظام هاى سياسى در ايران در ادوار مختلف همواره در يكنواختگى و بى كفايتى اش يگانه بوده اند و نتوانستند موجب آن نوع از الگو و سامان سياسى اى شوند كه افراد در آن بعنوان شهروندان با مسئول نقش ايفاء كنند.

نقد قدرت و رفتار اجتماعى و نوع مشاركت سياسى، ميدان تفكر انتقادى است. تفكر انتقادى براى تحقق آرمانهاى انسان زمينه چينى مى كند و با موانعى كه بخواهد آرمانها را در اصولى معين همچون دين محصور نمايد سازشى ندارد. آرمانها ارزشهاى انتزاعى هستند كه بواسطه تفكر انتقادى يا تفكر در باره تفكر مى توانند به حقيقت بپيوندند و در يك كليت مفهومى مطرح شوند.

در قرون سوم تا پنجم هجرى يعنى شروع اسلامخواهى ايرانيان، جامعه ايرانى با پيشرفت ها در زمينه اقتصاد و برخى زواياى نظريه پردازىِ آزاد و نيز نشر كتاب و وارد شدن افكار فلسفى يونانيان به ايران در نوع خاص خود روبرو شده بود اما بستر رفتار اجتماعى و فرهنگىِ غالب و نوع نگاه انسان ايرانى به موضوعات خويش، موضوع چنين پيشرفتى به آنجايى كشيده شد كه از پى آن ايرانيان در آشتى ميان نقل و عقل بر آمدند و دروازه "تمدن اسلامى" را با فرموله كردن "فلسفه" اسلامى گشودند. بنابراين مى بينيم كه آرمانگرايى ايرانى در اين مقطع از زمان در دايره نقل و اصول اسلامى محصور شد و تا به آمروز نه اينكه موجب هيچ پيشرفت و تحول در راستاى نظامى سياسى ايران نبوده است بلكه برعكس بر نظام سياسى بى كفايت تداوم بخشيد. آرمانگرايى ايرانى در اين مقطع از زمان كه تكيه گاهش اسلام بود رويكرد به سنت هاى پيشين داشت و نه رويكرد به آن نوعى از آرمانگرايى منتج از تفكر انتقادى كه مى تواند عينيت را فرم داده و منشأ خلق حقيقت گردد.

عرصه عمل يا مشاركت سياسى يا حركت هاى اعتراضى براى كسب "امتياز معين" از قدرت در نوع خاص خود در شرايط زمانى و مكانى، به دليل بحران نظام سياسى همواره در حاشيه نظام سياسى و ديوانسالارى وجود داشته است اما پرسش اين است كه چرا بحران در چنين نظام هايى وقتى موجب وضعيتى خاص مى شوند و بر بستر آن شرايطى از مشاركت عمومى توده وار مهيا مى گردد، منجر به تحول چنين نظام هايى نمى شود؟ يا به چه دليل "نه" گفتن ها به شرايط موجود وقتى عموميت يافت منجر به تحولات سياسى نمى گردد؟ "نه" گفتن داريم تا "نه" گفتن، بايست اين "نه" گفتن ها را در هستى واقعى و جهانبينى و رفتارى اش مورد كنكاش قرار داد. چرا "نه" گفتن ما به رژيم پيشين منجر به پيشرفت و ترقى نشد بلكه برعكس ما را به قهقرا و قهر يك حكومت دينى كشاند؟

هر رفتار و عمل سياسى يا جنبش مدنى زمانى به بار مى نشينند و موجب فاز جديدى از الگوها در جامعه مى شوند كه آنها داراى پشتوانه نيرومند ارزشهاى فكرى مبتنى بر تفكر انتقادى يا تفكر در باره تفكر باشند. اصولاً تحقق آرمانهاى بشرى آرمانهايى كه رو بسوى آينده دارند مبتنى ست بر اين نوع تفكر كه پس از رنسانس و عصر روشنگرى به اينسو در جوامع غرب در حد معين آن رخ داد. امرى كه هزار سال در حاكميت كليسا مقفول مانده بود.

"جنبش اصلاحات"، يا "جنبش زنان" در ايران كنونى مبتنى ست بر نوع نگاهى از تأويل اسلامى در تخاصم با تفكر انتقادى هر چند كه اين دومى(جنبش زنان) حتى شعار برابرى زنان و مردان را هم سر دهد. برابرى زنان و مردان بر مبانى هيچ نوع تأويلى از دين محقق نمى گردد بلكه چنين امرى در آزاد از ارزشهاى دين و قدرت سياسى دينى تحقق مى يابد. آزادى و جامعه مدنى كنونى ايران در يد قدرت اصلاح طلبان اسلامى است، اصلاح طلبانى كه خواهان تداومِ نظام اسلامى هستند. تفكر انتقادى در تضاد با چنين جنبشها و تداومى است. فقدان چنين تفكريست كه راه اصلاحات به سوى الگوهاى جديد را مى بندد و سياست بدون اتكا بدان به همين شكلى در مى آيد كه امروز هست؛ "بد و بدتر".

بنابراين هر "نه" گفتنى الزاماً رو به سوى افق روشن الگوى هاى اجتماعى و سياسى نيست. آرمانگرايى فدائيان يا مجاهدين و اسلامگرايان اسلامى به رهبرى خمينى و "نه" گفتنشان به شرايط موجود زمان رژيم پيشين، ايران و ايرانى را بسوى جهنم آرمانگرانه كه رو بسوى سنت هاى گذشته اسلامى داشت كشاند. هر كدام ديگر، مجاهدين يا فدائيان اگر بر نظام سياسى ايران مسلط مى شدند به دليل اعتقاد به نوع نظام سياسى مبتنى بر ديكتاتورى پرولتاريا يا "توحيدى" در مجموع بالحاظ بى كفايتى نظام سياسى در ايران، چنين محتوايى از نظام سياسى را تداوم مى بخشيدند. يعنى آرمانگرايى دهه پنجاه رو به سوى گذشته داشت كه جلال آل احمد و على شريعتى در آن نقش محورى داشتند. در واقع "نه" گفتن گروهاى مسلح در دوره رژيم پيشين پشتوانه اش جهانبينى ديكتاتورمنشانه بوده است جهانبينى كه "نه" گفتنش هيچ ارتباطى با مقوله و معناى روش نقد نداشت و اصلاً در ضديت با آن بود.

"نه" گفتنِ آرمانگرانه كه آينده نگر باشد الزاماً بايست مبتنى بر روش تفكر انتقادى باشد و جنبش هاى مدنىِ مدرن و برابرى طلب ميان زنان و مردان بر اين بنيان معنا و مفهوم مى گيرند و نه بواسطه وجهى از تأويل اسلامى. يا چنين جنبشى را در تأويل اسلامى معطل گذاشتن و پرهيز داشتن از روش تفكر انتقادى آن ضعفى ست كه نمى تواند به الترناتيوى بيانجامد تا در نقطه مقابل الگوى اسلامى نظام سياسى باشد. مسئله اين است كه نظام بى كفايت سياسى ايران در طول تاريخ و بر حسب شرايط و موقعيت معين همواره با بحران مواجه مى شد و در اين بحران ها خواستهايى هم مطرح مى گرديد اما اين خواستها به حد يك آلترناتيو نظام سياسى به مثابهء عبور از نظام بى كفايت سياسى ارتقاء و سازمان نمى يافتند. در قرون دوم تا پنجم هجرى كه ايرانيان ديگر اسلامى شده بودند و آنگاه كه با فلسفه يونانيان آشنا شدند، اين موجب آلترناتيو نشد بلكه فلسفه يونانى را در اسلام بى مايه كردند درست به همينگونه كه امروز داريم سكولاريسم را در اسلام بى مايه مى كنيم. اينكه مردم براى گرفتن امتياز معين در "انتخابات" شركت مى كنند امريست كه همواره در شكل هاى ديگر آن در حاشيه نظام هاى سياسى ايران همواره وجود داشته است آنچه فقدان آن باعت استمرار چنين نظام هايى مى شود آلترناتيو براى عبور از آنهاست بقول اين ضرب المثل عوام بايست "فكر نان كرد كه خربزه آب است".

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد